تبليغاتX
.:اسد:.


.:اسد:.

انجمن سیگاری های دانشگاه

این دفعه هم به مناسبت همان روز ننگین باید کاری می کردیم...
با مشتی آرام بخش...
می خواستم به پایان برسم...
می خواستم زمان را دوباره متلاشی کنم...
اما اگر باز معده ام را شستشو نمی دادند....

فکر آن روز ننگین مرا دیوانه می کرد...
چرا...
دیگر نمی توانستم منتظر بمانم...
وقت دیگر تنگ می شد...باید کار نیمه تمام را تمام می کردم...
سیگارم را روشن کردم... در زندان اتاقم...
می خواهم پرواز کنم...آخرین لب زندگیم را از سیگارم گرفتم...همه ی خاطرات با تو و بی تو بودنم مثل پرده ی سینما از مقابل چشمانم گذشت...
کبر پستانه ات...
خنده های رندانه ات...
و روحی که می خواست شیشه ی عمرم را بشکند... و سرانجام نیز شکست
شیشه را شکانده بودم و ... من گوشه ای ...
قطره های خون نوید مرگ می داد...و مرا به آرامش ابدی فرا می خواند...
چه زیبا بود ...
قطره قطره ی خونم را که  برایت تحفه جمع کرده بودم ... شکستیش در دستانم ... و حالا از دستانم
می چکد بر زمین ... که شاید این هم سهم زمین از آن باشد

قطره قطره خون ...
و خاطراتی که دوباره در ذهنم نقش می بندند و سرم را گیج می برند...
چه لذت بخش است ...
و چه پایان لذت بخشی برای یک عاشق...
کنار پاکت سیگارم و عکس مادرم .

از دست نوشته های آخرین دیوانه

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 21:47 توسط ناسد| |


Design By : Night Skin